سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
               قااااااصدکانه
                            ســـاده ی ســـاده.. از دســت میـــرونــد .. همـــه ی آن چــیزها کــه.. سخــت سخــت به دست آمدنـــد ...

 

زنده ام هنوز!

هنوز نفس می کشم؛

هنوز هم وقتی دلم می گیرد لاک می زنم به ناخن هایم و اینقدر وسواس به خرج می دهم که رنگاهیش حالم را جا بیاورد .

هنوز هم وقتی زیادی خوشحالم ته دلم با خودم خلوت می کنم؛

و خیلی هنوز های دیگری که هنوز به وجودشان پایبندم.

برای این که باشم !

 

 

پ.ن : دور از اینجا می نویسم ولی، اینجا هستم. هنوز ....


+ یکشنبه 92/10/29 8:15 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

گرد و غبار خفه ام می کند وقتی لب می گشایم که چیزی بگویم.

اینقدری که ننوشته ام و اینقدری که نگفته ام ....

اتفاق های خوبی که افتاد و من فرصت تعریف کردنشان را پیدا نکردم در میان انبوه تست ها و جزوه ها .

 

فقط اینکه من هستم؛ دورادور حتی ...همه جوره ! 

باشد که باشیم برای هم ...//

 

 

پ.ن: ظهر یک جمعه ی معمول ...بی آن که ذره ای حال درس خواندن داشته باشی!


+ جمعه 92/9/8 12:33 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

گل های مریمی که از کنار پل عابر ِ مسیر هر روزه ام می گیرم، ناجور حس خوب می دهند ؛

هیچ تنقاضی هم با روزهایم ندارد .....

 

 

پ.ن:‌ حرف همیشه هست! 

درس هست، خستگی هست؛ انبوه تست و برنامه مطالعاتی هم .....

فقط وقت در این میان نیست!

 

پ.ن 2: کـــــــلافگی های لحظه ای .....افزون !

پ.ن 3: برای میدیای جمعه ام دعا کنید، لطفا!

بسی مهم و حساس .....

پ.ن4: مخاطب خاص! من تغییری حس نمی کنم ! نه این ک همون باشم....ولی منظورتو نمی فهمم! شرح بده ....لطفا!

 

پ.ن خاص : نمی خوام مدتی باشم تو ی رابطه ای ....

 

"....به این برزخ نمی ارزه ...."

 

 

......//


+ سه شنبه 92/7/30 2:35 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

این ته ِ ته خوشبختی است، که تو هر از گاهی - هر چند با فاصله زمانی خیلی زیاد - بشنوی که "من هستم،مثل همیشه.." یا وقتی بعد سه سال می بینی رفیق گذشته هایت را ؛ وقتی می روی خانه برایت پی ام بدهد، که چقدر فهمیدمت، که حرف لازم بودی....

و برایش بگویی که هنوز در تعجبی؛ که آنقدری که این چند ماه حرف نزدی،  تمام چیزهایی که شب روز مغزت در گیرش بوده اند را، فراموش کرده ای. برایش بگویی که باورت نمی شود که از یاد برده باشی حتی دعوای اصلی تان ؛علت جدایی تان و دیگر برای هم "نبودنتان " چه بوده! 

و این دلت را به درد نمی آورد هیچ، وقتی می گوید پس عارفه ما هم اینگونه بزرگ شد؛ تازه می فهمی  که چند وقــــت است از درونت برای کسی چیزی نگفتی؛ و خودت را بستایی؛ برای لحظه ای ....

 

پ.ن: این روزها حرف های مشترک؛ منطقی؛ حرف هایی که بهشان ایمان دارم؛ موافقم عمیقا ....زیاد شده؛

پ.ن2: خدای مهربون .....


+ چهارشنبه 92/7/10 10:27 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

برایش  می گویم که تمام دوتایی های زندگی این روزهایم بر میگردد به خودم و خودم. هیچ کسی در زندگی ام نیست . می گوید که تا اطلاع ثانوی خوب است! و می نویسم گوشه ذهنم. "تا اطلاع ثانوی!"

بقیه اش را هم می گذارم پس دلم که بماند برای خودم، هیچ دلم نمی خواهد حرفی بزنم یا چیزی یا شروع کنم ب گفتن چیزهایی که توی روزگارم پیش امد، توی همین دو سال و اندی ک ندیدمش؛ همین چندسالی که برایش نگفته ام، درد دل نکرده ام؛ و از هم دور بودیم...

حالا که آرامم نیازی هم نیست، نیزی به آشفته کردن و بحث آشفتگی به میان آوردن نیست ....

 

پ.ن: نمیدونم چرا کم حرف می زنم، چرا چیزی نمیگم؛چرا نمی نویسم...فاجعه بودن ننوشتم مغزم رو سوراخ داره می کنه. شاید به زودی اگر شد برم از اینجا...برم جای دوری که خودم باشم فقط.

پ.ن2: شاید واسه همین کاهش احساساته. همین نورمال بودن. همین بی تفاوت بودنی که دگ مهم نیست چی بشه ....

پ.ن3: اینا خوبه. اینا هموناس که بهم حس نرمی میده ....

پ.ن4: دوست "م" دارم....//

 

خصوصی .ن :ادمایی که خیلی خودشون رو بالا می بینن...اونایی که حس میکنن هر چی خودشن بگن درسته و با اطمینان مانع حرفای بقیه می شن،اونایی که برداشتای غلط می کنن و روش مصمم می مونن....اینا اعصابمو گاهی تا درجات بالا(!) می ریزن ب هم! اصن ی وضی.....

 

(مخاطب خاصی نداشتم.کسی نگیره ب خودش یهو !:)‌ )

 

 

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

 

 

...شاید ببارد باران ....

...//


+ سه شنبه 92/6/26 11:23 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

طبق نظریه ی جدید مغزم مبتنی بر این که نسکافه های این روزهایم توی ماگی که تولد سال پیشم هدیه گرفته ام، سر دردم را آرام می کند و حس نرمش را هول می دهد توی سلول هایم، دکمه ی ماکروفر را می زنم و دو تا پله را می پرم پایین، و لم می دهم روی کاناپه ی رو به روی تلوزیون تا وقتی صدایش در نیامده، کمی مغزم را آرام کنم.

نا آرامی ای یافت نمی شود و مشترک مورد نظری هم در دست نیست و آن طور می شود ک ترجیح می دهم صدای ماکروفر را بشنوم و دو تا پله را بروم بالا و نسکافه ام را درست کنم.

بازگشت ب جای قبلی همزمان می شود با شروع سریالی که شاید دو هفته یک بار یک قسمت هایی ازش را ببینم، تلوزیون دیدن جذابیتی ندارد برایم .

همان طور که هم میزنمش فکر می کنم به روزهایی که خواهد آمد و حسابی برایشان برنامه می ریزم و یک ذوق عجیبی می رود می نشیند گوشه دلم . یک ذوق نرم خجالتی درست مثل ذوق زدگی ناشی از "قاصدک خانومی " بودن .

خودم را تصور می کنم در حالی که انسان وار یک پیش دانشگاهی خواهم بود و بالاخره آدم شده ام و طبق روال تمام پیش دانشگاهی های موفق درس می خوانم. نقشه ی رفت و آمدم و حتی صندلی و پوزیشن کتابخانه و تمام مراحل یادداشت روزانه نوشتنم را برای خودم ترسیم می کنم. آن وقت است که دلم یک آرامش نرمی می گیرد . آرامشی درست به نرمی نسکافه ای که خودش را توی سلول هایم هول می دهد .

این روزها توی سکوت شخصی ام ذهنم بی وقفه می نویسد، می نویسد و ورق می زند و خسته هم نمیشود. من هم گوش می کنم، به تک تک حرف ها و نظریه هایش گوش می کنم. اینقدرشنوای خوبی می شوم برایش که به ذوق میاید بیشتر بنویسد، و می ماند بین خودمان دوتا حرفهایش. خودمان " دوتا ".

شاید مقدار باقی مانده ی ته ماگ یک ششم فقط باشد و یک ششم بیشتر از تلقین مثبتی که قرار بود سر دردم را خوب کند فقط، باقی مانده باشد . ولی من مصر می خورمش؛ تا ته‌ِ ته .

من این روزهایم را دوست دارم، تمام نوشته های ذهنی و تمام سکوت های خودم را دوست دارم. نــــــرم است لحظه هایم،خیلی نرم ....

اگر سر درد ناشی از سرماخوردگی توی این گرما بگذارد؛ هیچ غرابتی توی این نرمی مشاهده نخواهد شد ....

اگر بگذارد :|

 

پ.ن:‌ آقا حالا کافه نرفتیم ...آویز موبالیم ک نداشتیم ...ایناش ب کنار ....نسکافه ک بلدیم درست کنیم واس خودمون بشینیم تو خلتومون گل بگیم گل بشنویم :دی ی همچین خل و چلایی هستیم ینی ....

پ.ن2: "حس پــــر گونه " ....// مخاطب خاص.

پ.ن3: قاصدک خانمی :)

پ.ن4: اهم....مبهم نوشتن یکی از اولیت های وبلاگ نویسی من بوده، هست، و خواهد بود! "با افتخار " . :دی

پ.ن5: می خوانی ام؟!

 

 

 


+ پنج شنبه 92/6/14 11:47 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

برویم بنشینیم گوشه کافه،

بوی قهوه مستمان کند و من سرم را بیندازم پایین و بازی کنم با آویز موبایلی که این روز ها هیچ رقمه حوصله اش را ندارم.

بینمان سکوت باشد و هیچ خبری از تلاقی نگاه یا هر چیزی ک بخواهی اسمش را بگذاری، تا ذره ای حال درونمان را با خبر کند هم، نباشد.

فقط بوی قهوه باشدو صدای موزیک کلاسیک و آویز موبایل لعنتی .

 

دلم می خواست برایت از "هیچ" های این روزهایم بگویم، از تمام لحظه لحظه ای هیچ می گذرند بی تو؛ از تمام آویز موبایل هایی ک مثل پیرزن های خرافاتی می خریدم تا شاید شانس بیاورد برایم؛ از همه و همه ی آهنگ های که گذاشتم بودمشان روی تکرار و تا وقتی مطمئن نمی شدم از این که نیستی،تا وقتی از توهم بودنت بیرون نمیامدم، می گذاشتم برایم بخواند . که امید دهد بهم . ب تمام هیچ های پرم ....

هیچ چیز این روزها شبیه میز گوشه ی کافه نیست؛ نه بوی قهوه می آید نه آویز موبایل سرم را گرم می کند؛ هیچ نمی شود اینجا بدون تو . همین هیچی ک جلویم نشسته . جلوی رویای میز کافه ای؛ همانی که نبود ...سر ک بالا آوردم هیچ نگاهی نبود ....من بودم و بویی ک هیچ بویی نمیداد ....نه بوی قهوه ...نه بوی تو ..نه بوی تــــو ....

 

پ.ن :بازسازی سکانس ذهنی، در مسیر هر روزم در خانه، و کافه ای که هر روز می بینمش.

 

پ.ن خودمانی:‌ والا ما نه تا حالا کافه رفتیم که بریم بشینیم یه گوشه، نه آویز وصل کردیم به این موبایل در ِ پیتمون ، نه نگاهمون تلاقی کرده با کسی که بشینیم از این حرفای فلسفی بزنیم:))) نه  اصن کسی بوده ما رو ور داره ببره کافه محض رضای خدا :)) والااا :دی لا مصب بوی قهوه م نمیاد یه ذره با کلاس ب زندگی فک کنیم :دی :))

پ.ن3 : چی میشه که آدم می تونه اینقد ننویسه؟! 

پ.ن مخاطب خاص : صدرا من میدونم اینجایی ...می دوونم...کافیه فقط نظر ندی ...نه تو نده ببینم چ کارت می کنم :دی

پ.ن4 : .....//

 

 

 


+ سه شنبه 92/6/5 9:49 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

قلمم ذهنی می نویسد، 

کتابتش کجا رفته؛خدا عالم است...

 

پ.ن: حس دیدن یک آشنای خیلی آشنا میان ازدحام جمعیت، دلت را حسابی گرم می کند؛

و هر دو سفت دست می دهیم. یک سفت خوب، یک سفت محکم، یک سفت پر از خاطره....

پ.ن2: چه خوبه همو داریم،پولی خوبم :*


+ پنج شنبه 92/5/24 12:4 صبح قاصدک خانوم | نظر

 

 

یک گوشه می نشینی و چمباتمه می زنی و سرت را قایم میکنی میان زانوانت؛ آنقدر عجیب غرق گذشته ات شدی که هیچ چیز نمی توانند قانعت کند که از آن روز ها چهار سال گذشته و تو الان هجده ساله و آن موقع چهارده سال بیشتر نداشته ای . یک بغض عجیبی گلویت را چنگ می زند و یک حال عجیب تر ک برایت غریب است؛ خیلی غریب.

همین می شود که شب خوابش را می بینی و فردا را تماما یادش می کنی. و همین می شود که یکهو پی ام می دهد، که دلش به طرز عجیبی برایم تنگ شده؛ آن وقت است که حالم را می فهمم.حالش را هم.

در همان حال و احول نمی دانم چه می شود که سر در میاورم از فایل های قدیمی هاردم و بر می خورم به عکس های قدیمی چهار سال پیش با همان چهره ی کودکانه ام و چهره ی همیشه خندانش؛ که وقتی هم می خندید حس می کردم دلم تنگ تر برایش خواهد شد، خیلی تنگ تر از چمباتمه ای که حالا یک گوشه برای خودم، جفت و جورش کرده ام.

بعد بهش می گویم . عکس را نشانش می دهم و می گویم ببین! همین هاست ک دلم را راضی میکند بنشینم تا صبح گریه کنم اینقدری که دلم برایت تنگ شده. اینقدری که تا به حال دلم برای کسی تنگ نشده بود. می گوید که همین ها را کم داشتیم، میان اینهمه دلتنگی...و می گوید حسش غریب است.خیلی غریب.

می گویم بغض دارم. می گوید گریه همیشه بد نیست ...

می گویم میشه گریه کنیم؟!

و می گوید که آره،حتما.

و اولین قطره ای ک از چشمانم می چکد، چمباتمه ام نای تنگ شدنش را از دست می دهد ....

 

 

پ.ن: این روز ها یک جور عجیبی، یک جور جدیدی ، غریبی.....غرق گذشته شدم. دختر چهارده ساله ای می ایستد جلوی رویم، زل می زند توی چشمهایم و می گوید ببین! تو هجده ساله شدی درست....اما بی وفایی نکن ...

پ.ن2: دلم تنگ شده برات. خیلی خیلی خیلی، زیـــــــاد ...

پ.ن3: و برای کس دیگری هم، خواب های این روزهایم پر شده از همین گذشته ها؛ برای مخاطب خاص روز های قشنگ قاصدکی وارم .

پ.ن4: خوبه ولی روزا ....یه جور نرمیه . ی جور دوریه. ی جور دوریم ....و خوب....

پ.ن5: چقدر بزرگ شدی و چقدر عوض شدی ریکشن های عکس جدید مسنجرم بود. واقعنی ؟!

پ.ن6:

تمام مزرعه از خوشه های گندم پر،

و هیچ دست تمنا،

دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد،

دروگران همه پیش از درو، درو شده اند ...

 

 

 

 

 


+ شنبه 92/5/5 1:31 صبح قاصدک خانوم | نظر

 

 

گرد و خاک چشمانم را عجیب می سوزاند. 

دلم برای این زبان بسته ی پر حرف می سوزد .

تنها گوشه ای نشسته و همانطور ک چمباتمه زده ، با بغض نگاهم می کند.

من هم نگاهی شرمسار تحویلش می دهم و روی بر میگیرم ....چقدر دور شدیم از هم .

 

می خواهم توضیح دهم ک این چند وقتی ک نبودم دلیل بر حرفی نداشتنم نبود....اینقدر حرف بود ک بیایم برایت بگویم و تو هم خوب گوش کنی...اینقدر ذهنم برایت می نوشت ک خدا می داند. نمیدانم چ می شد ک از یاد می رفت . می رفت می نشست پس ذهنم و چمباتمه می زد. درست مثل ِ حالای تو ....

نگاهم می کند. هنوز هیچ نمی گوید ...

لبخندی میزنم و می گویم خودت ک می دانی! خودت ک می دانی هر جا هم ک باشم هر روز بلا استثنا سرت می زنم. نگاهت می کنم و حس می کنم بودنت را ....آدم مگر می شود همدم 5 سال اش را دو هفته ای بگذارد کنار و فراموشش کند!

لبخندی گوشه لبت خودنمایی می کند .

کم کم دستانت از روی زانوانت شل می شود و حالا فقط کمی ناز می ماند ک خودم می خرمش، با کمال میل ....

 

دستم را می گیرم سمتش و مثل همیشه می دود سمتم و من هم از عمق دلتنگی در آغوشش می گیرم. کمی قلقلکش می دهم و صدای قهقهه اش کل اتاق را بر میدارم.

و می گویمش ک چقدر بزرگ شدی کوچولوی خودم! 

 

و آنقدر برای هم حرف می زنیم تا بی رمق ِ ب رمق یکهو ساکت می شویم.

بعد هم می زنیم زیر خنده ....

 

 

پ.ن: کسی یادش هست تعداد سالهایی ک از قاصدکی ننوشته بودم را ؟

چقدر تفاوت کلمات و چقدر دلتنگی برایش!

دوستش دارم!

از اعماق وجود ....

 

پ.ن2: و بالاخره ســـــــــلام ! حس بی زبونی رو دارم ک بعد مدت ها زبون باز کرده:)) من بودم ....هر روز ى ولی نبودم....ینی از بعد تولدم ک ننوشتم هر روز اینجا میومدم ....نظر می خوندم....نظر میدادم...ولی نبودم :دی الانم هستم ....دلم بی نهایت تنگ شده بود!

پ.ن3 :این جریان پیش دانشگاهی بودن اصلا جریان ساده ای نیستا ....اوووف ....

پ.ن4 : حرف از رفتن رفیق دیگریست ! راستش، نمی توانم واقع گرایانه فکر کنم. ذهنم اجازه نمی دهد ...تا میام فک کنم ممکن است ک سال کنار هم نباشیم، با هم درس نخوانیم، با هم تنبلی نکنیم و با هم امتحان خراب نکنیم ....ذهنم فرمان ایست می دهد! ن م ی ت و ا ن م فعلا ...

پ.ن5 : تشکرات بسیار ! نمیدونم چرا فقط :))

پ.ن6 : دعا می فرمایید بنده رو ؟ این بار با التماس...التماس دعا تو این لحظه های ناب...!( عزیزی بود وقتی می گفتی التماس دعا می گفت التماس لازم نیست! دعا می کنم....:) )

 

 

پ.ن7 : همین ....//

 

 

 

حس خوب این عکس رو دوست میدارم بسیار ....

 

 


+ یکشنبه 92/4/23 3:4 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

   1   2      >