• وبلاگ : قااااااصدكانه
  • يادداشت : شرح وضعــ‏ ـ‏ ـ ـ يت ....
  • نظرات : 8 خصوصي ، 5 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     


    اهم اوهوم ايهيم(يادته هدي هر وقت مي خواست شعر بخونه اين طوري مي کرد؟)

    امروز داشتم واسه سبا وضعيت مهدخت رو (با توجه به اطلاعاتي که از تو داشتم) شرح مي دادم. بهش گفتم که مهدخت دو شبه نخوابيده و اينا! بايد مي ديديش چطوري داشت توضيح مي داد که از کار عملي خوشش نمي ياد! من و عبدو مرده بوديم از خنده...

    حالا تموم شد؟

    پاسخ

    واي خداوندا....خوب شرح دادي. بنده خدا بايد صبح قيافشو ميديدي ....آدم دلش كباب مي شد. كلا قيافه ها ديدني بود ...و من فقط از سر حسينيه ارشاد تا مدرسه خوابيدم! فاصلش سه دقيقس:)) مي دوننننننننننننننني چي شد؟!؟!! و چقققدر حرص خورديم؟!؟! دبييير محترم ناگهان با ي خونسردي اي ك هيييييييييييييچ شباهتي ب اون جديت زمان اعلام روز تحويل داشت اعلام كرد ك شنبه بيارين! مي دونيييي يني چييي؟؟؟ ( اينا رو بايد پاي تلفن برات شرح بدم اينجوري عمق فاجعه معلوم نميشه !!