دلم روزهاي به علاوه ي 7 رو خواست...!
و روز هايي به علاوه ي هفتي كه وسط هفته بودن. دلم اون روز شنبه رو خواست كه از كلاس كشيدنمون بيرون تا بريم ناهار بخوريم. اون روز كه بقيه نشستن تست زدن و ما داشتيم غذا مي خورديم.
من همبرگر داشتم...!
يادته تو راهرو راه مي رفتيم و مي گفتيم كه نبايد ساعت رو يه ساعت جلو بكشيم و الان ساعت به جاي يك ، 12 است و نبايد زياد معطل بمونيم...! يادته كوثر چه قدر مسخره بازي در اورد؟!
يادته خانوم سيد موسوي مي گفت بچه بياين برين بالا ما مي گفتيم واسه چي بريم در حالي كه خبري نيست...!
بالا بوديم كه كوثر بدو بدو بالا اومد....