• وبلاگ : قااااااصدكانه
  • يادداشت : دبيرستان....
  • نظرات : 9 خصوصي ، 68 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    دلم روزهاي به علاوه ي 7 رو خواست...!

    و روز هايي به علاوه ي هفتي كه وسط هفته بودن. دلم اون روز شنبه رو خواست كه از كلاس كشيدنمون بيرون تا بريم ناهار بخوريم. اون روز كه بقيه نشستن تست زدن و ما داشتيم غذا مي خورديم.

    من همبرگر داشتم...!

    يادته تو راهرو راه مي رفتيم و مي گفتيم كه نبايد ساعت رو يه ساعت جلو بكشيم و الان ساعت به جاي يك ، 12 است و نبايد زياد معطل بمونيم...! يادته كوثر چه قدر مسخره بازي در اورد؟!

    يادته خانوم سيد موسوي مي گفت بچه بياين برين بالا ما مي گفتيم واسه چي بريم در حالي كه خبري نيست...!

    بالا بوديم كه كوثر بدو بدو بالا اومد....

    پاسخ

    و گفت چه باور كنين دروغ نمي گيم راسته راسته!و منم كفشم نو و سفيد بود و متنفر بودم از كفش سفيد نو!و اميدوار بودم كه تا چهارشنبه سفيديش ميره...امام همون روز اول..مي خواااااااام....!