• وبلاگ : قااااااصدكانه
  • يادداشت : تنگ دل
  • نظرات : 3 خصوصي ، 12 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    اگه نوشته هات مال خودت باشن عالين. تبريک و اينا
    پاسخ

    مال خودمن:) ممنون بسيار:)
    + خواهر نيکي 
    سلام.چه اطلاع رساني قوي اي بين شما ها وجود داره ها.واقعا شما سال بالايي هاي ما اگه يه خبر گزاري بزنيد ،مي تونيد بترکونيد.
    حالا شما فعلا فقط به تيري بودنم افتخار کن تا بعد...
    راستي خبر گزاري پولي اين خبر رو بهت داده يا خبرگزاري نيکي؟
    پاسخ

    نه من كلا افتخار مي كنم بت هانيه . اصن مگ چيه خواهر نيكي ك بت افتخار كنم؟:دي خبرگزاري خود ِ‌نيكي :دي
    + دريا 

    :(
    پاسخ

    اوا! چرا؟
    + ماک 
    خواهش عزيز وظيفه بود :)
    دلمان نيز تنگ شده برايتان... جدي :)
    پاسخ

    عـــزيزم :) دل بنده نيز...جدي :*
    + ماک 
    سيلوم... من الان انقدر هنگ هستم که واشه ي نوشته ها نظر ندم... ببين اصلن حق نداري از دست خورشسد ناراحت باشي گقته باشم . من شاهد بودم خورشيد اومد ولي يهوعده اسکل اومدن تاپيک رو پوکوندن رفتن...حالا اونا که بماند ولي در باره قالبت بايد بگم عوض کن.. چراشم برو پايين وبت ببين . سمت چپ اون پايين.. فراماسوني ي عجيب... بدو عوضکن.. منم ميخواستم بذارم يه مدت ولي بعد که فهميدم نذاشتم.. آفرين. ..:)
    پاسخ

    اه خب نكنن اينجوري دگ...اي بابا ....مرسي گفتي. رفتم اون تيكشو برداشتم:)
    + دريا 
    کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي؟؟
    پاسخ

    يكي :)
    خب حقيقتن الآن نشستم تو اتاق خودت و دارم واست نظر ميذارم ...
    البته ناگفته نماند كه به درخواست خودته كه الآن اينجام ، و الا منو چه به كامنت گذاشتن دم افطاري ؟ :دي
    حس خاصشو خودم ميگيرم و خودت ، حس خاصي كه در كنار همه غريب بودنش ، احساس صميمي بودن و راحت بودن تو تك تك لحظه هاش موج ميزنه .......
    دلم ميخواد بنويسم دم دماي اذانه و من گرم ِ تايپم ، اما ساعت ِ پايين صفحه پي سي ت بهم ميفهمونه كه همچين دم دماي اذانم نيست : |
    صدات داره مياد كه باز بي عرضه بازيات كار دستت داده و الآن ميخواي بريب بچپي تو توالت و دو ساعت واسه اون دو قطره خون آب كش بازي كني ؛ به ياد دوران ِ بچه بودنت البته ... الآن كه دگ دست از اون وسواسا برداشتي بحمدلله ... :)

    حس خاصي رو دارم كه بيان كردنش بسي دشواره ... ياد ديشب ميندازتم اين لحظات ... كه نشسته بودم رو يه سكوي بلند اون بالا مالا ها ؛ مشرف بودم به زمين و زمان ، و بسي تنها بودم ... مشرف بودم به مردم ، خونه ها ، بچه ها ، مدرسه ها ، زندگي ها ، هي ميشستم واسه خودم داستان ميبافتم ... راجب تك تك ماشين هايي كه رد ميشدن و چراغهايي كه هر از گاهي تو ساعت 1 شب خاموش يا روشن ميشدن ... خيره شده بودم به برج ميلاد ، ساختموناي بلند و كوتاه ... خونه هاي ويلايي و آپارتمونا ، غرق شده بودم ... دلم ميخواست از بالاتر نيگاشون كنم ... اما ترسيدم ازش ، از ارتفاعش ، از تنهايي ، از اونهمه سياهي ، از سكوي بلندش ، از خودم ، از خاطراتم ، از خواجه اميري اي كه اون لحظه هم همراهم بود ، از خودم ، از آيندم و از زندگي ...
    دلو زدم به دريا و بلند شدم ... ترسيدم ؛ به ترسم غلبه كردم ...
    بعد كه به خودم مسلط شدم ، سرمو بلند كردم ، ماه بود عاريف ... با يه عااالم ابر دورو برش ، با يه عالم ستاره ، با يه عالم طرفدار ... ماه تنها نبود ، ماه پشت ابر قايم ميشد ، ظاهر ميشر ، محو ميشد ، نوراني ميشد ، ماه اون شب همه چي بود ، تنها نبود ...

    پاسخ

    بيخود تقصير من ننداز...كي بود هي اصــــــرار پشت اصرار ك عارفه بذار من نظر بدم :)) نه بگــــــــو كي بود؟؟:)) ديدم اون لحظه هايي ك خيره مي شدي ب صفحه ي پي سي و مي گفتي خب چـــرا اذون نميشه ...:)) هوم. ي حس عجيب و غريب اما پر از صميميت ...پر از همون حسايي ك خودم و خودت مي فهميم....مث حس همون عكس برگردوناي پشت گوشي :))( اينجا خانواده رفت و آمد مي كنه نگفتم والا همچين مي ذاشتمت تو آمپاس ك كيف كني :)) )دلم خواست. دلم هي ك بيشتر مي گفتي بيشتر مي خواست اون بالا و اون شهر زير پا و اون تنهايي ِ خوب و ....تنهايي اي ك تنها نبود ....مث حسي ك آهنگ مادرانه ك كشفش كردم بم داد ي جور عجيب....خواجه اميري.....ماه ....عزيزم....اما چ خوب. چ خوب بود ك تنهايي بود و تنها نبود ....!:):*
    منم تنها نبودم ... مهاي تنها كه روي يكي از سكو هاي دارآباد وايساده بود ، خواجه اميري ميگوشوند و غرق مردمي شده بود كه روزانه باهاشون سر و كله ميزد ، مردمي كه از بالا براش جذابتر بودن تا پايين ، تنها نبود ...
    مثل ماه تنهايي كه ابرا دوره ش كرده بودن و دنبالش ميدوييدن ، تنها نبود ...
    همه جيز در عين ِ غربت ، آرامش بود ، خودموني بود ، و صد البته تنها نبود ... !
    پاسخ

    با همون يكي شد :)
    + ........... // 


    دلم يهو خواست پرچم ايران رو اينجا به اهتزاز درآورم ... حرفيه انگار !!!

    هوم ؟ .........

    خوبه ... متقاعد شدنت رو خيلي دوست دارم ...

    پاسخ

    نه نه ....ما جسارت نمي كنيم ...هيچ حرفي نيست...اصلا ما كي باشيم به خودمون اجاز بديم حرفي داشته باشيم ....:)‌ البته من متقاعد نشدم ...شدم؟:دي من به احترام دل شما كه يهو خواست ،كنار كشيدم :دي