سفارش تبلیغ
صبا
               قااااااصدکانه
                            ســـاده ی ســـاده.. از دســت میـــرونــد .. همـــه ی آن چــیزها کــه.. سخــت سخــت به دست آمدنـــد ...

 

نمیدانم از علاقه ی شدیدم به این شکلک بگویم...بازنده

یا از این که منو گذاشتن دم در بردن...

نمی دانم همه ی گارسون ها وظیفشان را درست انجام نمی دهند و برای ما کافه گلاسه نمیاورند...

یا فقط اونایی که گذاشتنشون دم در بردن....

نمی دانم از وضعیت روحی نامناسب شب بیداران گرامی بگویم...

یا اینکه وضعیت روحیمونو گذاشتن دم در بردن....

نمی دانم از فشار دبیرستان این بلایا به سرمان آمده...

یا اینکه قراره دم در دبیرستنو بذارن دم در ببرن...

نمی دانم از عصبانیت گارسون بگویم....

یا از اینکه مدار عصبانیتشو گذاشتن دم در بردن...

نمی دانم پنالتی گل مفته...

یا گلم گذاشتن دم در بردن...

نمی دانم از سوم ب بگویم....

یا اینکه کاش نشه که بذارن دم در ببرنش...

و کلا نمی دانم چرا همه چیز را گذاشتن دم در بردن...

حتی اوضاع نگارشی ام را...!

.....

 

هر چقدر هم جلو برویم باز میرسیم به همان نقطه اول.

گذاشتن دم در بردن....

 

یا نذاشتن دم در نبردن...

مسئله همین است وبس!

 

 

 

 

 

مخترع تیکه ی گذاشتن دم در بردن خواهریم بود...یعنی بهترین نگین دنیاااااا.....

از ایشان تشکر وقدردانی میشود...!


+ یکشنبه 89/5/31 3:11 صبح قاصدک خانوم | نظر

 

 

شنبه‏های تازگی، یکشنبه‏های سردرگمی، دوشنبه‏های روزمرگی، سه‏شنبه‏های پریشانی، چهارشنبه‏های دلتنگی،

پنج‏شنبه‏های بارانی، جمعه‏های بی‏سرپناهی، جمعه‏های غریبی، جمعه‏های چشم به راهی و جمعه‏های انتظار... .
صدا را می‏شنوی؟ دست‏های دعا را می‏بینی؟ کدام دست را برای اجابت می‏فشاری؟
بوی آشنایی به مشام می‏رسد.

برخیز! کوچه‏ها را آب و جارو کن، چراغانی کن. شمعدانی‏ها را قدم به قدم بچین.

 مهمان عزیزی در راه است. عطر آمدنش، از سر کوچه، از آن‏سوی شهر، از آن سمت مرزهای فاصله می‏آید...
خواب دیده‏ام؟! نه!
من معنای بیداری را در تک تک پلک‏های خیس و پر اشتیاق چشیده‏ام. کدام خواب؟ کدام رویا؟ کدام خیال؟
آقا، بی‏قراری‏هامان رنگ اشتیاق دارند و طعم دلتنگی. دلتنگ آمدنت هستیم؛ التماس نگاهمان را ببین و بیا!
ای که تا آمدنت چیزی نمانده! تا انفجار زمان فاصله‏ای نیست؛

زودتر بیا...

 

 

 

 

 


+ جمعه 89/5/29 5:36 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

حرفی در این نیست که زندگی زیباست...

اما در این که چگونه زندگی ات را زیبا کنی یک دنیااا حرف است...

حرفی در این که زندگی مشکلات دارد نیست...

اما در این که چگونه با مشکلاتت رفیق شوی یک دنیااا حرف است....

حرفی در این نیست که جدایی سخت است...دلتنگی سخت تر...

اما در این که راه حلش را پیدا کنی یک دنیااا حرف است...

حرفی در فوق العاد بودن عشق نیست....در مقدس بودنش...در اخر لطافت بودنش...

اما در برخورد و نگه داشتن حرمت و تقدسش یک دنیاااا حرف است...

حرفی در دعوا کردن و عصبانیت هست...

اما بیشتر حرفش در برخورد با طرف مقابل است....

حرفی در شادی و خنده و لذت بردن نیست....

اما در نگه داشتن حد و حدودش یک دنیااا حرف است...

حرفی در قشنگ بودن زندگی نیست...

اما در چگونه پیش بردنش یک دنیااا حرف است....

 

 

 

ببخشید این چند روزه خیلی دسترسی به اینترنت نداشتم..!

از نظر ندادن هم شرمنده..جبران می شود!

التمااااس دعا...

قاصدکی.

 


+ سه شنبه 89/5/26 11:53 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

گویا ماه رمضان عزیز بیشتر از همه به مخ اینجانب فشار اورده و در آن تغییر و تحولاتی ایجاد کرده...

تعریف کنم متوجه می شوید!

...

دیشب شبیه بلانسبت دختر های خوب رفتم در رختخواب تا شاهد یک خوای دلپذیر باشم..

با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره خوابم برد...

هنوز یک ساعت از خواب نازنینم و فاصله تا سحر نگذشته بود که باز هم بلا نسبت شبیه خواب زده ها خودم را جلوی شیر آشپزخانه یافتم!

شاید باورتان نشود!

انگار در خواب بودم...

بعد در همان حالت خواب و بیداری وضو گرفتم و رفتم سمت جانماز..!

دو رکعت نماز خواندم و رفتم سر یخچال!

انگار همه ی کارهایم طبیعی بود و باید انجام می شد..!

همان طور که لیوانم را پر از آب می کردم..

ناگهان خواهر گرام را مشاهده نمودم که آمده بودند منبع این سر و صدا را کشف نمایند!

بعد که از اینجانب پرسیدند که چه کار می کردم تازه خودم فهمیدم چه خبر است و در دلم به خودم خندیدم...!

یعنی تازه از خواب بیدار شدم..!

بنده خدا آنقدر به من خندید..!

من هم در کمال ناباوری اش رفتم طرف اتاقم و گرفتم با خیال راحت خوابیدم..!

سحر هم که در حال میل کردن سحری بودیم کلی به من خندیدند..!

من به شما می گویم زدم تو جاده خاکی بگویید نه..!

 

 

 

اتماس دعااا...

 


+ جمعه 89/5/22 4:34 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

دعای روز اول ماه مبارک رمضان

 

« اللهمَّ اجعل صِیامی فیهِ صِیامَ الصائِمین، وَ قِیامی فیهِ قِیامَ القائِمین، وَ نَبِّهنی فیهِ عَن نَومَةِ الغافِلین، وَ هَب لی جُرمی فیهِ یا اِلهَ العالَمین، وَاعفُ عَنّی یا عافِیاً عَنِ المُجرِمین. »

 

 

خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار بده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان "از یاد تو " هوشیار وبیدار ساز و هم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان و از زشتی هایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران.

 

 

 

             

                                                           

 

 

 

 

 


+ پنج شنبه 89/5/21 5:1 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

نمی دانم عمق حرف هایی که می خواهم بزنم را این قلم مجازی می تواند درک کند یا نه..!

فهم و درکش را دارد یا نه....

اما همین که اجازه می دهد دائم دستهایم را بر روی دستهایش حرکت دهم و او هم چیزی نگوید نشان دهنده ی صبر قابل تحسینش است...!

پس می گویم شاید کیبورد هم توان درکش را داشته باشد...

 

جدا از این که تابستان ما هنوز شروع نشده و هر روز منتظریم تا مثل سابق به استقبال تابستان برویم و هر بار هم خود را به خاطر توهماتمان سرزنش میکنیم و فکر میکنیم تابستان شروع نشده....

به یک نکته ای توجه نکرده ایم...!

یک ماه از تابستان امسال یعنی یک ماه استثنایی...!که تابستان را می کشاند به سمت استثنایی شدن...!

یک ماه فوق العاده که هر چقدر بخواهم از فوق العادگی اش بگویم باز هم کم گفته ام....

نمی خواهم کلیشه ای صحبت کنم....

اما می خواهم حرفهایم دلم را بزنم!

به قول یک عزیزی حرفهایم را میزنم بدون توجه به این که دیگران چه میگویند..!نه این که حرفهایشان برایم مهم نباشد چرا اتفاقا خیلی هم مهم است نظرشان راجع به نوشته ام اما این بار می خواهم مثل آپ نیمه شعبانم حرف بزنم....

....

روزه یعنی صبر کردن در مقابل خواسته های حیوانی خویش...

از همان پارسال که در کتاب احکام زیر این جمله را خط کشیده ام تا به حال تقریبا چند بازی این جمله را در ذهنم مرور کرده ام...

مثلا هنگامی که اسم روزه میامد یا مثلا آنقدر به مادر گرام غرغر می کردم که : گشمنه...و خودم هم با خودم لجبازی می کردم و هر چه مادرم می گفتند نمی خوردم و می گفتند پس فکر کن روزه ای....این جمله کاربردی تر میشد...

روزه یعنی صبر کردن در مقابل خواسته های حیوانی خویش...

اگر در مقابل خواسته های حیوانی خویش صبر نکنیم و دل ببندیم به لذت های حیوانی در نتیجه از یاد خدا غافل شده ایم و خود را سرگرم امور دنیا کرده ایم...و در آخر هم اسیر خواسته های حیوانی خویش شده ایم و گوهر انسانیت را از دست داده ایم.......(درس 3 صفحه ی 17 پاراگراف آخر...)

پس چون روزه یعنی صبر کردن در مقابل خواسته های حیوانی خویش و این صبر کردن یعنی پاسخ مشروع به لذت های حیوانی در نتیجه اسارت لذت های حیوانی هم از بین می رود و در نتیجه گوهر انسانیت همواره می درخشد..

پس روزه یعنی صبر کردن در مقابل خواسته های حیوانی خویش اثبات شد و اثباتش را هم خودم کردم درستی یا نا درستی اش را هم نمی دانم!بذاریم به پای عقل کوچکم....:)

 

این ماه استثایی فرصت خیلی خوبیه که آدم خودش را بشناسد...ضعف ها و توانمندی هایش را باور کند و روی آنها فکر کند(احساس میکنم کمی دارد کلیشه ای می شود..!)

اما ماه رمضان یعنی ماه خودشناسی...ماه رمضان یعنی اوج درخشندگی گوهر انسانیت....یعنی اوج رسیدن به کمال...اوج راز و نیاز...اوج عرفان و اوج عشق....

اوج....

ماه رمضان همه همه همه همتون مباااارک...!

 

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

 

  

 

پی نوشت:شاید باورتون نشه ولی وقتی داشتم این مطلبمو می نوشتم چند بار فکر کردم فیلسوفی دانشمندی چیزی ام..!خدا به دادم برسه...!

 


+ چهارشنبه 89/5/20 10:35 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

بعضی اوقات تو زندگی اینجوری ای....

و بعضی اوقات...

بعضی اوقات ...

بعضی....

  گاهی پیش میاد...

و گاهی هم

امکان داره که گاهی

و شاید هم

احتمال میرود(جمله اشباه است) سوم ب ای....

و احتمال دارد

شاید

اگر...

و نیاز به تخلیه ی انرژی....

و دیدن دوباره ی دوستان...

و رهاا....

و متین و موقر...

 و همواره جوینده هم یابنده است....

دختر خوب کیه کیه...

و لذت زندگی...

و فیوریت می...

و...

و همچنان تفلدت مبارک...

و خیلی دوستانه..

 

و من کاملا زدم تو جاده خااااکی...

همین و بس!!!

 

 

 


+ دوشنبه 89/5/18 9:42 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

دنیایم را دوست دارم....دنیایم عجیب و غریب نیست...دوست داشتنی است..

***

در دنیای من یک  فقط عبــــــدو وجود دارد که بهترین دوست دنیاست...یک دوست ایده آل و فوق العاده و خوب...!

در دنیااای من یک نرگس وجود دارد که با وجود اینکه یک حیوان ناشناس دستش را نیش زد و او هم بسی بسیااااار گریه نمود باز هم نرگسم باقی می ماند...

در دنیااای من یک نگین جون وجود دارد که بهترین خواااااهر مدرسه ای دنیاااست...

در دنیای من یک نرگس جون وجود دارد که پیشنهاد می کند 5 بار پشت سر هم جیغ بزنیم...

یک عطا وجود دارد که کلا پیشنهاد جیغ زدن را میدهد...

یک پولی وجود دارد که دلش میخواهد به من بگوید بداخلاق..

یک غزاال وجود دارد که می گوید میاید اردو و نمیاید...

یک کوثر وجود دارد که دلسوز ترین دکتر دنیاااست...

یک دیدی  وجود دارد که هنوز درگیر جای گذاری کلمات است...

یک فلفل نمکی وجود دارد که کم کم دارد به عقل ما شک میکند...

یک نسیم وجود دارد که با وجود این که ورود از چمن بلا استثنا ممنوع است به صورت ریلکس از چمن عبور میکند...

یک هدی وجود دارد که.....!

یک ضحی وجود دارد که با اینبروفسکی خوش است.....

یک قیچی وجود دارد که به شدت به کفشش علاقه دارد...

یک عادله وجود دارد که هنوز در هفتاد و سومین روزنه اش باقی مانده...

یک رسی وجود دارد که دردونه رسی من است.....

یک زهرا (سعدی جان) وجود دارد که هر دفعه قول میدهد ساعد نزند و بازهم ساعد میزند...نمی دونید چقـدر ساعد هایش صاف است!

....

در دنیایم یک مدرسه ی راهنمایی روشنگر...

یک سوم ب...

یک اردوی فرحزاد...

یک اردوی کرج...

یک اصفهان...

یک راهرو...

یک آبخوری...

یک حیاط که آفتابی نیست...

یک پیلوت...

یک سالن امتحانات...

یک دبیران...

چند اتاق مشاوره...

یک معاونت...

یک اتاق گروه های درسی....

یک ورزشگاه...

.......

گریه..

خنده...

شادی...

دعوا...

مهربانی...

دوستی...

محبت...

غر غر...

خاااااطره...

.....

روزهای رنگارنگ....(باور کنید هر رزو در ذهن من یک رنگ است..)

ماه های پر از خاطره...

وبلاگ...

ایمیل...

.....

 

شاید باورتان نشود ولی در دنیای من  یک عدد قاااصدکی هم وجود دارد!

که....

 

در دنیای من همه چیز وجود دارد...

حتی پرورشگاه پولی و معلم شدن فلفل و روانشناسی خوندن و معلم دینی شدن من و دندانپزشک شدن هدی و دکتر شدن کوثر و پرادو خریدن اف ام و ویراژ دادن با بی ام و عبدو و نرگس و نگین جون و لیلا و شجی و زهرا و پولی و نسیم و متن و فائز و صدرا و عطا و هانیه و عادله و دردونه رسی و ضحی و اینبروفسکی و دیدی و عااارفه...

و یک عدد شیفت و 8 که......

و....

و...

و..

 

 

درگیر دنیای خودم شدم...

حتی با وجود احتمالی فراموش شدنم....

 

دنیایتان صورتی..

 

ببخشید این آبی شد!

 

 

 

 

 

 

 

 


+ یکشنبه 89/5/17 12:49 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

گاهی آنقدر حرف داری که نمی دانی کدامشان را بگویی...

برای همین ترجیح می دهی چیزی نگویی...

الان برای من یکی از همان گاهی هاست!!

 

 

  

 

 

هر کاری هم که بکنیم باز هم میرسیم به همان نقطه ی اول.

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم..

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی....

 

 


+ جمعه 89/5/15 6:50 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

خواااااااهش می کنم دعایم کنید....

خواهش میکنم...

 

 

 

 

 


+ سه شنبه 89/5/12 3:39 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

   1   2      >