سفارش تبلیغ
صبا
               قااااااصدکانه
                            ســـاده ی ســـاده.. از دســت میـــرونــد .. همـــه ی آن چــیزها کــه.. سخــت سخــت به دست آمدنـــد ...

 

سرت را می گذاری روی  سفید ترین قسمت دیوار و فشار میدهی.

دستهایت می لرزد.

شقیقه هایت از درد محکم خودشان را ب سرت می کوبند.

خسته ای.

زانوانت توان ایستادن ندارد..

دلت می خواهد هر آنچه در سر داری منتقل کنی ب سفیدترین دیوار.

سرت داغ شده.

گوشت سوت می کشد.

مشت می زنی ب دیوار:

هی لعنت!

سعی میکنی بر اعصابت مسلط باشی و داد و بیداد راه نیندازی.

ناشکری نکنی.

دلت  را می زنی ب دریا.

از ته دلت صدا می زنی.

 

خدااااا.....

 

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 

 


+ جمعه 90/4/31 5:33 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

دلم زیادی از حد داد و بیداد و جیغ و ویغ راه انداخته بود ک دلش تخلیه انرژی می خواهد.

ذهنم هم زیادی گوشه گیر و اخمو شده بود از فکرها و ندانم ها و غصه ها و دوراهی هایش.

جسمم هم خسته شده بود از معده دردها و مرگ خاموش دست راست و خستگی.

روحم هم بی حال بود و خسته و داشت سعی میکرد سخت شود.سخت سخت!

ولی از روزی که رضایت نامه دادند برای جشن امروز مبنی بر ماندن تا ساعت 3 برای برگزاری جشن،موقتم دلم را دلداری،ذهنم را آرام ،جسمم را نشد کاری کنم ولی روحم را نوازشی کردم انگار!

اساسا و اصولا و طبق اطلاعات فعلی و قبلی ای ک اینجانب از برنامه های دبیرستان داشتم،بعد از برنامه ی فوق العاده ی روز معلم ک خب زحمت خود بچه ها بود،این بار مدرسه واقعا سنگ تمام گذاشته بود!و باعث شده بود مقدار زیادی از هیجانات انباشته شده در ذهن و دلم و روحم را تخلیه بنمایم!از کیک سه طبقه و هدیه ی شال و سرود قشنگ معلم ها که بگذریم،تزئین بی سابقه ای بود ک همه را به وجد آورده بود در مقایسه با قبل!

خلاصه خیلی خوش گذشت.از ناهار دسته جمعی خوردن و دست و جیغ و هورا بگیر تا....کادو شدن من توسط روبان های هدیه ی بچه ها!

جای همگی خالی!

پ.ن:هر از گاهی نیاز ب تخلیه ی انرژی امانم را حسابی تر از حساااابی،می برد!

پ.ن2:از آغاز روز خوبم خوشحالم،با پایان خوب.روز خوبی بود،منهای دغدغه ی ذهنی و نگرانی ام.

 

 

 

 


+ سه شنبه 90/4/28 11:36 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

خب.این یک امر کاملا طبیعی ست،انگار.

البته مسلما از اول طبیعی نبوده،اما گذشت زمان بالاخره مثل تمام دفعات گذشته اش که موفق شده بود،این بار هم کم نیاورد.آنقدر طبیعی مسئله را جلوه داد که هیچ وقت فکر نمی کردی روزی روزگاری از این خبر ها نبوده!کار روزگار است!

اولین مرحله این است که با تمام گرمای ناشی از تابش شدید آفتاب عزیز،خودت را ولو می کنی روی صندلی نرم ماشین و ابتدا سعی می کنی با پایین کشیدن پنجره،به قول خودت خوشامد گوی هوای تازه ای باشی به داخل ماشین!

بعد از گذشت لحظاتی ک فکر نمی کنم به بیش از دو سه دقیقه برسد،متوجه می شوی ک بازهم طبق روال تابستانه تصیم می گیری از همین داخل ماشین خوشامدگویی گرم و صمیمانه ات را صمیمانه تر از پیش نثار کولر عزیز تر از جانت کنی.بالاخره در موقعیت های مختلف چیز های گوناگونی - به اصطلاح!- عزیز تر ازجانت می شوند!

بعد از خوشامد گویی راحت تر از چند دقیقه پیش لم می دهی روی صندلی و منتظر می مانی تا ماشین حرکت کند.بعد از گذراندن خیابان های فرعی ، دلت می خواهد لا اقل این بار هم که شده چشمت به جمال پرفروغ خیابان اصلی روشن نشود!

در دلت پوزخندی می زنی و سعی میکنی از این فاصله ی دور،عدد نمایش داده شده ی روی چراغ راهنمایی رانندگی را تشخیص دهی.بعد که کمی عاقلانه فکر میکنی می بینی خب این نگاه کردن که فایده ای ندارد!همیشه همین بوده!این ترافیک همیشه بوده و هست و خواهد بود!حالا تو خودت را بکش،زل بزن به عدد روی نمایشگر،مگر این ماشین ها حرکت می کنند؟!

زکی!خیلی خوش خیالی بابا!

بعد در خودت که دقیق تر می شوی حس میکنی چقدر مسخره است که هر روز باید با این مسئله کلنجار بروی در صورتی ک می دانی هیــــچ فایده ای ندارد!هیچ یعنی واقعا هیـــچ!و بلند صدایی در ذهنت می پیچد:زرشک!

بالاخره روزگاری بوده که صبح های زود پیرمردهای سرحال با دو چرخه هایشان می رفتند نانوایی و بعد از کلی سلام و احول پرسی نان سنگ خشخاشی می خریدند و می آوردند به کانون گرم خانواده.

و مسما روزگار فعلی خودش را ب گونه ای تازه تر جلوه داده ک در بعضی مواق آدم دلش می خواهد کاش هیچ چیز اینقدر تازه نمیشد!

هیچ وقتی که می گویم یعنی یک زمان دور!خیلی خیلی دور....

 

پ.ن:یادم است بچه که بودم و بزرگترها راجع به قدیم و تفاوت هایشان با امروزه ی بچگی هایم صحبت می کردند ،همیشه یک علامت سوالی در ذهنم نقش می بست که من وقتی بزرگ شدم،به بچه هایم که می گویم قدیم اینطورها بود و آنها به طرز زندگی ام می خندند،قدیمشان میشود روزگار امروزه ام.پس لابد آینده خیلی با الانم که امروزه ی قدیم مادربزرگ هایم است فرق میکند.حالا من چه تعریف کنم از امروزه ی ک در آینده قدیم بچه هایم میشود؟!مثلا ما آن موقع فضایی میشویم و آنها به ما می خندند که روزی روی زمین زندگی می کردیم وکارهایمان را خودمان انجام می دادیم،نه چوبدستیهای ک در ذهنم،در آینده وجود داشت و من در امروزه ام،از ماکارونی رشته ای به نام چوبدستی یاد می کردم!

و یادم میاید که در مقابل تمام این حرفهایم و علامت سوال که گاهی دغدغه ی جدی و صد البته هیجان انگیزم بود،مادرم همیشه به من لبخند می زدند.همیشه!

 

 

 

 

 


+ چهارشنبه 90/4/22 11:18 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

سرم را می اندازم پایین.در پایین ترین حد ممکن.

دستش را می گیرد زیر چانه ام و سرم را میاورد بالا.هر چقدر هم مقاومت می کنم فایده ندارد.بالاخره سرم را مقابل صورتش قرار می دهد.

دلم نمی خواهد در چشمهایش نگاه کنم.اما مجبورم.

محکم و قاطع می پرسد:کی دل خاطره هات رو...شکونده؟!

نگاهش میکنم.این بار با پرده ای اشک ک جلوی دیدم را تار کرده.

محکم تر از سوالش،پاسخ می دهم.

خاطره های مرا؟خاطره های من؟!چ کسی جرئت دارد دل خاطراتم را بشکاند!حریف من نمیشود کسی.خیال کردی...

دیگر نگاهش نمی کنم.سرم را می گذارم رو پاهایش:دلم برایت خیلی تنگ شده بود قاصدکی.خیلی.

نگاهم میکند.هنوز گریه میکنم...دستانم را می گیرد:

ما با همیم.تا همیشه....شاید هم...همیشه تر از همیشه.

...

پ.ن:گاهی با تمام وجودم دو وجوده بودنم را حس می کنم.خیالبافی نیست.واقعا قاصدک و قاصدکی وجودم خیلی فرق دارند باهم.قاصدک عقلانی تر است . قاصدکی احساساتی تر.

اما....

 

کسی دل خاطاتم را در این میان نشکسته!خاطره هایم برای خودمند و بس!

والسلام!

 

 


+ شنبه 90/4/18 6:39 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

مکن لیلی پریشان روی مجنون را!

مبر شیرین نگاه پر فروغت را ز فرهاد!

مکن مجنون خودت را دیوانه تر از آنچه هستی...

مکن فرهاد،دل را اینچنین آشفته و محزون.!

 

پ.ن:مرو لیلی.مرو جان مجنون.

مرو شیرین.جان فرهادت نرو ...

 

 

پ.ن2:فی البداهه آمد،قصد و غرضی دخیلش نشد!

پ.ن3:التماس دعا.

 


+ دوشنبه 90/4/13 2:59 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

ساده باش،اما ساده باور نکن.

بدان که نمی توانی چیزی را،وقتی تمام و کمال عوض شده،عوض کنی.

بدان هر چه که خدا خودش خیر بخواهد،خیر پیش میاورد.پس لازم نیست برای به تاخیر افتادن یا صبر کردن برای رسیدن به آنچه بر وفق مرادت است،زمین و زمان را بر هم ریزی.

شاید اصلا لازم نباشد کلامی،سخن گویی.

یا با نگاهت به دیگران بفمهانی که:آهای!

من دلم نمی خواهد اتفاقی که در حال وقوع است،رخ دهد.

زندگی همیشه همان چیزی نیست که تو می خواهی!

زندگی همان چیزی بوده که از قبل همه گذرانده اند و تو هم می گذرانی و میروی،ارزشی ندارد که بخواهی این چنین خودت و همه را به دردسر بیندازی.

حتی اگر لازم باشد خودت را به نحوی خالی کنی تا غصه آزارت ندهد،با خدایت دردودل کن.آنقدر اشک بریز تا خالی شوی.

لازم نیست که همه چیز را خراب کنی...دیگران چه گناهی کرده اند که باید غصه های تو را،افزون بر غصه های خودشان متحمل شوند؟!

کمی آرام تر باش.نگذار اطرافیانت وقتی تو را می بینند،بگویند باز تو آمدی و ناراحتی هایت را آورده ای!

ساده باش....اما ساده باور  نکن!

شاید آنچه هست،همانی نباشد که تو دائم در فکرشی و خودت را عذاب می دهی!

 

پ.ن:فکر نمی کنم چیز زیادی متوجه شده باشید!اندکی درهم برهم شد...معذرت!

پ.ن2:مخاطب خودمم.

پ.ن3:دیروز شخصی چیزی گفت ک بسیار مرا ب فکر فرو برد.گفتند اگر روزی خانه ات آتش بگیرد و همه ی زندگی ات بسوزد بیشتر غصه می خوری،یا وقتی نماز یک صبحت قضا شود؟!

....جواب خیلی ها مشخص بود.به شدت در فکرم..

چ کردیم ما؟!

 

 

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

 

 

 


+ چهارشنبه 90/4/8 3:38 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

دیدی چه زود گذشت؟!

بزرگ تر آنچه در تصورت بود شدی!

در تصورت 16 سال یک سن خیلی دور بود که همیشه فکر می کردی کلی فرصت برای رسیدن بهش داری!

حالا دیدی؟!

رسیدی!

گذر زمان را حس کن....فرصت های از دست رفته ات را ببین!

آستین هایت را بالا بزن.....و آماده شو!

شروع کن!

تو دیگر بزرگ شدی...

 

p92kj0xruogvz6v3k7hr.jpg

 

پ.ن:16 ساله شدن حس عجیبی ست!

برایم زیادی بزرگ است!نمی توانم قبولش کنم....بیا!نگهدارش برای خودت!:)

....تولد قاصدکی مبارک!


+ شنبه 90/4/4 9:39 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

....باید رفتن را باور کرد.

 

 

 

 


+ چهارشنبه 90/4/1 11:19 عصر قاصدک خانوم | نظر