سفارش تبلیغ
صبا
               قااااااصدکانه
                            ســـاده ی ســـاده.. از دســت میـــرونــد .. همـــه ی آن چــیزها کــه.. سخــت سخــت به دست آمدنـــد ...

 

هیجان را هول می دهی داخل کلماتت و کلمات را رها می کنی روی کاغذ تا کاغذ حس کند عمق هیجانت را.

حیف ک این کاغذ نمی فهمد.

حیف !

 

پ.ن: اینهمه هیجان واسه قاصدکی ک کفگیر هیجانش خورده ته دیگ ، حکم ....نمی دونم حکم چی داره ! اخه بدبختی اینه ک عمقشو این کیبورد و صفحه مجازیم نمی فهمه !

اوه خدا من .....

 

پ.ن2: جاده چه همواره !هوا چقدر ....

پ.ن3: یوهاااا !

 


+ یکشنبه 90/10/18 2:46 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

نمیدانی همین الان ک وقت داری برای تمام فکر های نکرده ات و حرفهایت رژه می روند در این ذهن بیچاره، و زبان همچنان قاصر است از بیان حرفهایی که خودشان را ب در و دیوار می زنند، چه کنی.

واقعا نمی دانی. آنقدر حرف هست و احساسات خفه شده اند درون قلبت؛و آنقدر خسته شده این ذهن که دلت می خواهد یک لحظه همه چیز را تازه شروع کنی. به هم ریختگی اعصابت را به هم ریخته.

همه اینها را فکر می کنی. خودت با فکرت. بی وجود هیچ کس دیگه. جز کسانی ک انگار در نگاه اول می فهمند در فکر بودنت را ....

حتی حال و حوصله ی بغض هم نداری. دیگر بچگانه شده گریه کردن برای حال و روزت. یکبار که خودت را خالی کردی تمام شد. قول داده ای به اشکهایت، که بی خودی حرام نشوند...

در حین این فکر کردن ها و کلنجار هایی ک با خودت می روی تنها چیزی که عمق فکرت را می رساند، سکوت است همراه با چشم بر نداشتن  از نقطه ای  که نگاهت ،دل نمی کنند ازش،انگار ....

در گیر و دار اینهمه فکر ک غرق می شوی،جسمت را که جا می گذاری در محیطی ک هستی و دنیایت را بازرسی میکنی، گوشت هیچ نمی شنود و چشمت هیچ نمی بیند ...

فقط در این میان، همین و بس که میایی از این سر درگمی بیرون.

تنها با همین حرف !

بیا بیرون ....

 

 

پ.ن : کاش فهمیده باشین چیزی .... مطلبم خیلی عمیقه !

پ.ن 2 :خواب دیدن آدمو می بره ب وسط دلتنگیاش ! آخ ک چ خواب معرکه ای دیدم ....جای هیشکسم خالی نبود ! اصرار نکنین !:)

پ.ن 3 : کی باورش میشه 5 دی شده؟ 5 دی ! دی !ینی 4 ماه از سال تحصیلی گذشت ! وای خدا ..!

پ.ن 4 :فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادم....بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم....

پ.ن 5: جانم...چرا داد می زنی !

پ.ن6 : any way ...!

پ.ن7 : تازه فهمیدم. خیلی بزرگ شدیم ! خیلی !

تماس.فرت.

 

 


+ دوشنبه 90/10/5 1:25 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

در طول این دو سال و اندی ک از آغاز وبلاگ نویسی ام گذشته،بی سابقه ترین و طولانی ترین زمانی که به روز نکردم این زبان بسته را همین 20 روز بود. همین 20 روز خیلی مهم....و عجیب...

 

دلم تمام مدت برای محرم می نوشت انگار؛ نمی دانم اما چرا زبانش بسته تر از همیشه ماند این زبان بسته....

میدانی.... نه...نمی دانی. یعنی گمان نکنم بدانی چه می خواهم بگویم. راستش خودم هم نمی دانم ...

اینقدر حرف دارد دلم ، اینقدر ذهنم حرف می خواهد بزند و این زبان نمی گذارد ک خداااا میداند فقط.

فقط و فقط.

فقط همین که جدای تمام این حرفا محرم امسال فرق داشت برایم. محرم امسال حس ناگفته ای بود امسال....

فقط دعا میکنم خدا قسمتتان کند عاشورای حرم امام رضا (ع) را. قسمت کند بعد از کلی دلتنگی ، آرامش ضریحش را....

دعا می کنم. واقعا دعا می کنم. عالی بود....

 

****

عارفه .ن: خب! حرف که برای گفتن خیلیه.و مخاطبایی که باهاشون حرف دارمم خیلیه. و حرفای نزده هم خیلی! کلا همه چی زیاد شده....

همه چیز خوبه. حتی خوبم نباشه واسه خوب نبودن خودمونه.جدی میگما...جدیه جدیه.

دوستای روشنگری! دلم براتون تنگ شده. تنگ ....

 

دلم می خواست این پستم فقط پر پی نوشت پاشه. آخ پ .ن ...! چقده دوس دارم من این پ.ن رو.....جبران می کنم ی روز!فک نکنین ساده می گذرم از این خواستم!:دی

پ.ن: ببین یادته  بت گفتم حوصله ی تیکه هاتو ندارم؟! حس می کنم کلا حوصلتو ندارم! ینی گاهی رو اعصابی !

پ.ن2: پذیرای بلاهای متعددی بودیم در این دو روز .... خدا رحم کرد!

پ.ن3 : من دعات می کنم، تو هم دعا کن ! می گیره ها ....

پ.ن3: ر. الف  ! متوجه هستم! امکانش نبود! 

پ.ن4: باورتون میشه الان با این پ.ن ها دارم آروم میشم؟ چ نعمتیه ها ...!

پ.ن 5: دوره ی دیالوگای دلشکسته با زهرا و ماکارا عالیه ...! :دی

پ.ن 6: دنیا زیادی کوچیکه ! آدمایی ی آدمای دیگه ای رو میشناسن ک باورت نمیشه ..! فک کن...!

پ.ن7:یادتونه ی برا گفتم از مبهم نوشتن خیلی خوشم میاد؟! هنوز سر حرفمم!:دی

پ.ن8 : از اینکه هنر می خونم،بی نهایت خوشحالم....با اینکه جدا شدن برام خیییلی سخت بود..! خیلی ...

ولی  امیدوارم همه از رشته هاشون راضی باشن...! و آروم ..

پ.ن9:اگه تونستم در اسرع وقت عکسای عکاسی موضوع محرم مشهدمو می ذارم اینجا. با همون حال و هوا ....

 

پ.ن 10 : همین. بس !

 

 


+ دوشنبه 90/9/21 8:46 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

 

بوی نسیم  و حیاط کودکی،

بوی تاب بازی های خانه ی مادربزرگ و گوجه سبزهای توی ظرف پر از نمک و نعنا،

بوی دوچرخه و جیغ جیغ ها و مسابقه ؛

درد شیرین خراش زانو و شیطنت های پر از سادگی،

بوی حیاط شلنگ گرفته و صدای جاروی دستی مادربزرگ،

صدای نمکی سر کوچه و چادر رنگی زن همسایه،

نگاه سبد های رنگی نمکی و بوی اسکناس های نم کشیده ،

صدای آواز جاروی رفتگر محل،

شوق درخشش پیراهن نارنجی رنگ شبانه اش،

سفیدی گچ "لی لی" روی آسفالت نیمه کاره ی کوچه،

بوی کتلت های شب جمعه و ریسه های کوچه شب عید،

بوی یاس امین الدوله و شیرینی عسل،

لذت چشیدن بستنی عموی بقالی،

حس بزرگ شدن با برچسب های آدامس خرسی روی دست،

لذت راه رفتن با کفش های پاشنه بلند مادر جلوی آینه،

چادر مادر ب سر کردن و با ناز و ادا راه رفتن،

شیرینی لبخند مادر پدر،

آب دادن های بابا، نان آوردن های یک سطری،لذت نتراشیدن مداد مشکی اول دبستان،

پاکی و صداقت همه ی زندگی...

 

 

بوی نسیم و حیاط کودکی...

 

 فقــــط

                               حس 

                                             نفس

                                                            می دهد.

          

                                             یک نفس عمیق؛ خیـــــلی عمیــــ ــ ـــق...

 

همین و بس.

 

 

 


+ سه شنبه 90/9/1 12:25 صبح قاصدک خانوم | نظر