سفارش تبلیغ
صبا
               قااااااصدکانه
                            ســـاده ی ســـاده.. از دســت میـــرونــد .. همـــه ی آن چــیزها کــه.. سخــت سخــت به دست آمدنـــد ...

 

امتحانات ترم.

غول تقریبا عظیمی است که باید باهاش مبارزه کرد..یعنی تلاش!تا در آخر به موفقیت رسید.

برایم خیلی دعا کنید.

خیلی....

 

 

پی نوشت:نمیدوانم این روزها چه بلای بر سرم آمده...

واقعا نمیدانم!

شاید سالها پس از مرگم روزی دانشمندان حال و روز این چند روزم را کشف کنند و بگویند ناشی از چه بوده!

اما در هر صورت یادتان باشد حتما علتش را برایم بفرستید!

نمیدانم....


+ دوشنبه 89/9/29 8:25 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

رویت را مخراش!مویت را پریشان مکن زینب!مبادا که لب به نفرین بگشایی و زمین و زمان را به هم بریزی و کائنات را کن فیکون کنی!

ظهور ابر سیاه در آسمان صاف ،آتش گرفتن گونه های خورشید،برپا شدن طوفانی عظیم به رنگ سرخ،آنسان که چشم از دیدن چشم به عجز بیاید،بر انگیخته شدن غبار سیاه و فروباریدن خون،این تکانهای بی وقه ی زمین،این لرزش شانه های آسمان،همه از سر این کلامی است که تو اراده کردی و به زبان نیاوردی:

"کاش آسمان به زمین بیاید و کاش کوه ها تکه تکه شوند و بر دامن بیابانها فرو بریزند،کاش...

اگر این "کاش"که بر دل تو میگذرد،بر زبان تو جاری شود،شیرازه ی جهان از هم می گسلد و ستونهای آسمان فرو میریزد.اگر تو بخواهی،خدا طومار زمین و آسمان را به هم می پیچد ،اگر تو بگویی،زمین تمام اهلش را در خویش می بلعد،اگر تو نفرین کنی،خورشید جهان را شعله ور میکند و موه ها در آتش خویش میگدازند.

اما مکن،مگو،مخواه زینب!

شکیبایی ات را از دست مده زینب!که آسمان بر صبر تو استوار ایستاده است.اینک این ملائکه اند که صف به صف پیش روی تو زانو زده اند و تو را به صبوری دعوات میکنند.این تمامی پیامبران خداوندند که به تسلای دل مجروح تو آمده اند.جز اینجا و اکنون،زمین کی تمام پیامبران را یکجا بر روی خویش دیده است..

این صف اولیاست،تمامی اولیائ الله و این خود محمد (ص) است.این پیامبر خاتم است که در میانه ی معرکه ایستاده است،محاسنش را در دست گرفته است  اشک مثل باران بهاری بر روی گونه هایش فرو میریزد.

_ یا جداه!یا رسول الله!یا محمداه!این حسین توست که...

نگاه کن زینب!این خداست که به تسلای تو آمد است.

_ "خدا!ببین که با فرزند پیامبرت چه میکنند!ببین بر سر عزیز تو چه می آورند؟ببین که نور چشم علی را..."

نه.نه،شکوه نکن زینب!با خدا شکوه نکن!از خدا گلایه نکن.فقط سرت را بر شانه ای آرام بخش خدا بگذار و های های گریه کن.خودت را فقط به خدا بسپار و از او کمک بخواه.خودت را در آغوش گرم خدا گم کن و از خدا سیراب شو،اشباع شو،سر ریز شو.آنچنان که بتوانی دست زیر پیکر پاره پاره ی حسین بگیری و او را از زمین بلند کنی و به خدا بگویی:"خداًاین قربانی را از آل محمد قبول کن!"

-------

درست همانجا که گمان میبری انتهای وادی مصیبت است،آغاز مصیبت تازه است؛سخت تر و شکننده تر.

اکنون بناست جگرت را شرحه شرحه بر خاک گرم نینوا بگسترانی تا اسبها بی مهابا بر آن بتازند و جای جای سم ستوران بر آن نقش استقامت بیندازند...

 

صبوری کن زینب....

 

 

پی نوشت:اگر کسی می گفت:عالمه،اگر کسی می گفت عارفه،اگر کسی می گفت فاضله،اگر کسی می گفت کامله،همه ی ذهنها تو را نشان میکرد و همه ی دلها به سوی تو برمیگشت...

قدری از صبرت را بر من عارفه قرض بده زینب..

 

خدایا کاری کن لایق اسمم باشم....

 

 

 

یا زینب...

آفتاب در حجاب،سید مهدی شجاعی

 


+ پنج شنبه 89/9/25 4:52 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

میزند.

محکم هم میزند.

آن قدر محکم که حتی نمیتوانی بهش بگو... دو دقیقه وایسا!

نیازی به اجازه گرفتن ندارد.خودش میداند چطور بزند....چطور بزند که خالی شود.

که لیاقت کسی  که برایش می زند بیش از این است....

دست بدار نیست...هر چه گریه میکنی،اشک میریزی،برای مظلومیتش آه میکشی کار خود را میکند....

تمامش نمیکند.

حق هم دارد.

نباید هم تمام کند..

مگر آنها نبودند که حسین را زدند...بگذار من هم با تمام وجودم بزنم...تند هم بزنم.آن قدر بزنم که دیگر رمقی برایم باقی نماند.

این رمق نداشتن می ارزد به هزار بار بی رمقی برای حسین...

بگذار بزند..

جلویش را نگیر...

بگذار قلبت آنقدر محکم بزند...محکم بتپد برایش،که بی رمق بی رمق شود...

این بی رمقی...

عشق است...

همان عشقی که وادار به زدنش کرده.

همان عشقی که دلیل تپیدنش بوده...

بگذار محکم در سینه ات بتپد...محکم به سینه ات بزند...

تو که فریادش را نمیشونی...بگذار اینگونه خالی شود...

بگذار قلبت با تمام عشقش بزند....

 

 

 

 

 

 

 یا حسین...

 

 

 


+ سه شنبه 89/9/23 7:3 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

و کل ارض کربـلا.....

 

 

 

 


+ سه شنبه 89/9/16 10:15 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

پایم را از پله گذاشتم بالا.

خدا را شکر کردم که لااقل اینبار را دیر نرسیدم چون هنوز صدای بچه ها را می توانستم از حیاط بشنوم.

صدای قرآن میامد و من پیش خودم فکر میکردم که با ووجد اینهمه آلاینده چرا هنوز هم باید برویم حیاط برای صبحگاه.

عجیب بود...همه چیز عجیب بود!نمی فهمیدم....

دومی ها روی سکو نشسته بودند و کنارشان ضبط روشن  بود و صدای قرآن از همان بود نه از صبحگاه فرضی ام.هنوز هم نمیفهمیدم.نمی فهمیدم!

دو تا از دومی ها با لباس مشکی و صورت قرمزشان که از جلویم رد شدند تا بروند به سمت بقیه دوستاشون ،کم کم داشتم می فهمیدم.داشتم میفهمیدم ولی نه کامل.من از هیچی خبر نداشتم....

و وقتی بالاخره در حیاط راباز کردم و با چهره ی نگران و بغض لیلا و قیافه ی بچه ها رو به رو شدم فهمیدم....اما روحم هم از اخبار این چند روز خبر نداشت!

متن که آمد جلویم و سعی کرد طوری بهم بگوید که هول نکنم،تا بگوید چه شده فکرم هزار جا رفت.نزدیک بود پس بیفتم...

گفت...فهمیدم...ولی نمی فهمیدم.

نمی فهمیدم در آن لحظه چه باید بکنم.

نمی فهمیدم گریه کردنم میتواند فایده ای داشته باشد برایش یا نه.نمی فهمیدم چه کار باید بکنم.کار از دلداری و خوب میشوی گذشته بود.مشکل سخت تر از این حرف ها بود.

تنها حالتی که میدانم واقعا درش بودم شوک ناگهانی بود.من هیچی چیز نمیدانستم!هیچ چیز....و وقتی ناگهان فهمیدم...

گریه کردن چیزی را عوض نمی کرد اما آرامم میکرد.

سخت بود....سخت بود نگاه کنی به مجری اخبار که میگفت دو فرزندش با او وداع میکردند...و فقط میگفت!نمی فهمید که وداع زهرایی که در ذهنم،در حد شناخت خودم می شناختمش یعنی چه.نمی فهمید....

سخت است...ولی...

ان الله مع الصابرین...

 


+ جمعه 89/9/12 4:25 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

زندگی دبیرستانی یعنی زندگی ای که بر خلاف بقیه ی زندگی ها تا سعی به عادت کردن بهش نکنی نمیتوانی باهاش سر و کله بزنی!

و هم چنان باید سعی کنی که عادت کنی...عادت.

و چه تلخ است قصه ی عادت...

اما...

ناشکری نکنیم.

زندگی دبیرستانی هم خوشی دارد.

حتی اگر بهترینش خوش و بش کردن با مسول بوفه ی معرکه مان باشد و یا خندیدن به جوک های فائزه و مونا گفتن جلوی مونا و جامدادی گذاشتن روی صندلی بغل خوبم...

و یا برای هزارمین بار تکرار خاطرات شیرینمان برای بچه های جدید و گوش کردن به خاطراتشان...

و حتی سر وکله زدن با امتحانات و نمره ها و گریه ها...

و حتی....

 

نا شکری نکنیم.

 

زندگی جاریست..

 

 

 

 

 

 

 

 


+ چهارشنبه 89/9/10 2:15 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

 

غدیر.

غدیر یعنی تجدید پیمان عشق.عشقی که هیچ گاه پایان نخواهد یافت.

غدیر یعنی اوج بندگی.اوج احساس.اوج دلبستگی.

غدیر یعنی بهترین لحظه ای که می توانست اتفاق بیفتد.یعنی عشق علی "ع"...

علی"ع" دنیاست.دنیای جوانمردی...دنیای معرفت....دنیای فداکاری...دنیای عشق...دنیای محبت...دنیای دلدادگی...

نوای " من کنت مولا فهذا علی مولا.."از هر نوایی شیرین تر است..

از هر عشقی قشنگ تر است..

از هر معرفتی با معرفت تر است...

از هر فداکاری شیرین تر است...

هنگامی که پیامبر دستان علی "ع" را بالا گرفت...

هنگامی که فرمود" هر که من مولای اویم ..این علی مولا اوست..."

شیرین ترین لحظه ی شیعیانه ی غدیرانه بود....

صفا بود...عشق بود....

و حالا غدیر شده.

تجدید پیمان با عشق ...معرفت....صفا...فدکارای و محبت ....

عید همه ی عاشقان و محبان علی یه دنیاااا مبااارک!

دوستانه نوشت:

یه دنیاا بابت عید غدیر خوشحالم و یه دنیاا حالم به خاطر تعطیلی امروز گرفته شد!

هر سال که میرفتیم آمفی تئاتر،به جز سال اول،همتون یادتون هست که صدای یا مولا یا علی و ساقی کوثر تک خونمون کل آمفی تئاترو برمیداشت!

امسال دیگه نمیتونیم بخونیم..هرچند دبیرستان بالاخره ما رو برد آمفی تئاتر ولی اگه بخونیم سوما میفهممن از روی اونا خوندیم!(مثل همون جریان ر و ش ن گ ر ی روشنگری هستیم!)

 

و در آخر....هر کی دلش دلبری مثل حیدر داره...به غم بگو دست از سر دلم برداره....

یا علی.

فعلا.

 

 

 

 


+ چهارشنبه 89/9/3 7:42 عصر قاصدک خانوم | نظر