سفارش تبلیغ
صبا ویژن
               قااااااصدکانه
                            ســـاده ی ســـاده.. از دســت میـــرونــد .. همـــه ی آن چــیزها کــه.. سخــت سخــت به دست آمدنـــد ...

 

پس از بی طاقتی از دلتنگی کربلا،

مشهد،

حسابی حالت را جا می آورد.

حسااابی ِ حساابی ...

روز تولد امام حسین ...روبه روی ضریح رئوف ترین که باشی...دلت آرام می گیرد ...

و روز تولد حضرت ابوالفضل...

و خاطره ی اولین بار در حرم با شکوهش...

دلم پر می زند برای آرامش بی نظیر کاظمین که تنها در صحن انقلاب می یابمش!

پ.ن: عازم مشهدم فردا. متفاوت تر از همیشه! خیلی خوشحالم. خیلی ....

دعاگوی همه ی همه هستم. قول میدم. ی قول حسابی عارفانه!:)

پ.ن 2:حلال کنید.

پ.ن3 : باشد که باز بینم دیدار آشنـــــا را ..


+ سه شنبه 91/3/30 9:4 عصر قاصدک خانوم | نظر

 

حس میکنم وقتش شده جدای سر و صدایی که درون مغزم ایجاد شده و کاملا آزاد از تمام قلاب های وابسته به طنابی که طعمه گذاشته اند برای مغزم و حسابی خودشان را تکان می دهند، کمی بچگی کنم .

تنها چیزی که در اوج بی حوصلگی تمام حسم را حسابی میاورد سر جا همان فایل هایی است ک مدت های نه چندان زیاد! برای دالنودشان وقت صرف کردم !

صدای آشنایی که هر بار قسمت و تیتر را اعلام میکند مرا میگذارد درست وسط بدو بدو های کودکی و جیغ جیغ ها و بعد از ظهرهایی که حسابی شیطنت می کردم و وقتش که میشد می نشستم با مادر عزیز جلوی تلویزیون و غرق می شدم درش...شاید کمی اغراق آمیز برسد توصیف اینقدر دقیق از روزگاری بسیار دور...هر چند..خیلی هم دور از اغراق به نظر نمی رسد انگار !(جمله بس عمیق بودا ...)

در هر حال؛ زندگی فراتر از آن چه فکرش را بکنی در گذر است . نه برای غرق شدنت در کودکی صبر می کند و نه برای تجدید خاطراتت! فقط علی الحساب مهلتی قرض میدهد بهت برای تماشای قسمت قسمت بچگی ات ...و بعد که وقتت تمام شد بالاجبار بلندت می کند و می فرستدت دنبال کاری ...می بینی چطور ما را اسیر خودش کرده این زندگی؟! عجیب درگیرش شده ام...

خلاصه اینکه این همه حرف زدم که بگویم -ختم کلام-تمام شد. گذشت همان روزهایی که گاهی از صمیم قلب فقط خداخدا می کردی بروند و گاهی التماس زندگی ک کمی ارام تر...فقط برای –لحظه- ای !

تمام شد تمام مسخره بازی ها و گریه ها و خنده ها و شوخی ها و توی سر و کله خودمان و معلمان کوباندن (!)

فقط در همین حد که تا پرسیدیم اسمت چیست پشت بندش شنیدیم زود گذشت....

این هم یکی از همان اغراق آمیزهایی که اصلا اغراق نبود...

و واقعا هم همینجور بود!

اتفاق هایی که فکرش را نمی کردیم افتاد و ما به رسم زندگی نشستیم و نگاه کردیم گذرش را....نه...نه اینکه فقط بنشینیم و نگاه کنیم! گاهی هم له و لورده شدیم و گاهی سربلند کردیم و "سربلند" حال رسم و رسوم زندگی را گرفتیم....

ذوق اول سال شد اصفهان و اصفهان فراتر از حد ممکن فرا رسید....و لحظه لحظه سربلند تر از همیشه پوزخند تحویل زندگی دادیم...

بیخود نیست درگیری زندگی با آدم ها ....

خوش گذشت!

جدای تمام اتفاقاتی که لازم به بیان نیست و خودمان حسابی می دانیمش....

اهم اهم.

ختم جلسه ...

پ.ن عزیزم:اولین سالی ک روشنگری نبودم هم گذشت.انگار خاصیت پی نوشت همینه که ادم حسابی دست و دلش به حرفای کمی جدا تر از چهار چوب مطلب جدید تمایل پیدا میکنه. شایدم واسه لحن صمیمیشه...

تک تک لحظه هایی که گذشت و حتی گاهی ریز ترین اتفاقا منو می برد تو حال و هوای رفقای قدیمیم. اصفهان ک دگ حرفشم نزنین...فقط ی سوم "ب" ای می فهمه که دو تا "سی" میشه "زد" ینی چی....

من امسال خیلی چیزا فهمیدم. به خیلی چیزا پی بردم که ته دلم می دونست قراره ی روز اینا رو بفهمم. از این بابیت خیلی خوشحالم....

بابتای ناراحتی قسمت طبیعیه ماجراس. در حدی ک فقط شورش در نیاد....

خییلی وقت بود آپ نکرده بودم! وانگار سراومده دوران خوش نظر بازی و مسنجر خالی تر از هر سال ب چشم می خوره...و افراد "بیزی" فت و فراووون...اینا همش تقصیر زندگیه ها! من از چشم زندگی می بینم....

پ.ن قشنگم: من همون عارفه ایم ک تو اولین پست وبلاگم عشق صورتی جلو چشممو گرفته بود. درسته دست برداشتم از این علاقه ی وافرم! و بزرگ شدم. ولی وفادار موندم به تک تک پستایی که هر کدومو با یه حسی نوشتم....

پ.ن 2: تو تمام لحظه ها باز هم.انگار فقط"جودی " یه ک می تونه حالمو جا بیاره !

پ.ن3: والسلام.

و در آخر. من حسابی با ارسال یادداشتم درگیرم..فریادرسی هست؟!

:)


+ یکشنبه 91/3/28 10:0 صبح قاصدک خانوم | نظر