سفارش تبلیغ
صبا ویژن
               قااااااصدکانه
                            ســـاده ی ســـاده.. از دســت میـــرونــد .. همـــه ی آن چــیزها کــه.. سخــت سخــت به دست آمدنـــد ...

 

بعد از ظهر است ؛

آفتاب مستقیم می تابد ....

خسته است چهره ی راننده تاکسی پشت چراغ قرمز ،

خم شده قامت پسر جوان زیر خروار ها آجر ...

دختر بچه ی مدرسه ای سرش را انداخته پایین و با بند کوله اش بازی می کند ؛

پسرک سرش را از شیشه سرویس آورده بیرون  و حال و حوصله ندارد؛ مثل بقیه هم سرویسی هایش ...

 و مرد ِ سامسونت ب دست قدم هایش را می شمارد فقط .... در دنیای خودش .

 

خستگی می بارد از چهره ها ؛

از نگاه های رفتگر محل و حتی از فوتبال پسرهای محل ...ک ب چشم نمیاید ؛

سکوت شده همه چیز ...

آرام ِ آرام ....

 

 

خدایا !

در این سردی ِ  این روزهایی پاییز،

کمی باران می فرستی ؟!

 

آدم ها سخت تشنه ی رحمت اند ...

 

...../

 

پ.ن : من ک خوبم  انگار کسی خوب نیس ...

من ک تو خودمم ....همه خوبن ....

اینجاست ک شاعر می گه ...زرشــــــک ..!‌:دی

 

 

پ.ن : مطلبم ب دلم نشست خیلی ..

اما آدما واقعااا خستن ؛ تو نگاه همشون ...تک تک شون ...پشت این نقاب ها .... و تو عمق این تظاهرا ...با تمام وجودم حسش می کنم ...

 

عکس

 

 

 


+ شنبه 91/7/29 4:38 عصر قاصدک خانوم | نظر